تبليغاتX
هستی


هستی

آوای دل

                                              

         تصمیم گرفتم یه خونه تکونی اساسی کنم.

        و رنگی نو به دلم بدم.

        رنگی از شادی و تازگی .

        سخته ولی من سخت ترم!

        این به معنی فراموش گذشته نیست. نه!

        به معنی اینه که نیمه پر لیوان رو ببینم و

         وقتی به گذشته نگاه کنم که میخوام ازش درس بگیرم

         نه این که دوباره و دوباره از یادآوریشون غصه بخورم

           بسه غصه!

         به جاهایی از گذشته نگاه کنم که حضور خدا رو تو زندگیم لمس کردم.

         شاید بگی همه جاش حضور خدا هست

         درسته. هست

          ولی خیلی جاها رو ما ادما لمس نمیکنیم

          

        برای این کار بهتر دیدم از کلبه ی کوچولوم یعنی اینجا شروع کنم.

         سفید جای سیاه ... نظرت چیه؟

        دیگه از غم و درد نمیگم با این که هست برای من .برای تو .و برای همه.

                 

                  خونه تکونه وقت داره... اواخر سال

                  ولی دل تکونی وقت نداره و فقط و فقط به من و تو بستگی داره

                  بیا دل تکونی رو شروع کنیم

                  

                

                          خیلی دوست دارم نظر تو رو هم بدونم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:53 توسط هستی.رزبان| |

           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

      عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، 


   بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و

   تو از او رسم محبت بياموزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .


               

                تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،
بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:45 توسط هستی.رزبان|

                                       

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

 

                                      

                 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:25 توسط هستی.رزبان| |

 

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ...

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ...

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد ...

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد ...

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ...

کاش می شد در سکوت دشت سبز ناله ی غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید ...

کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:29 توسط هستی.رزبان| |

 

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت

دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)

                                     

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:3 توسط هستی.رزبان| |

                                                       کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...

چه تفاوت که چه خورده است؟

غم دل یا سم...

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...

روز میلاد....

همان روز که عاشق شده بود...

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:35 توسط هستی.رزبان| |

    

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم. 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:20 توسط هستی.رزبان| |

         Click to view full size image

هديه

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاركي

واز نهايب شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بيار

ويكدريچه كه از آن

 

 

ديار فراموشي

امشب دوباره زمزمه ي عشقي

از كوچه هاي خاطره مي آيد

امشب دوباره ياد گريزاني

بر گشته از ديار فراموشي

در كوي ذهن دلشده

مي خواند

پژواك راه رفتن او در شب

آهنگ دلنواز جواني را

تكرار مي كند

چشم به سوي خاطره مي چرخد

انيد

شوق

ترس

تركيب صادقانه ي احساس

در لحظه هاي ملتهب ديدار

**

در باز مي شود

من در ميان زمزمه ها

خاموش

تكرار صحنه هاي زمان را

به تمشا نشسته ام

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:23 توسط هستی.رزبان| |

      

           

 

باز هم امدي تو بر سر راهم

آي عشق ميكني دوباره گمراهم

دريــا من جواني را بسر كردم

تنها از ديار خود سفر كردم

ديريست

.قلب من از عاشقي سير است

خسته از صداي زنجير است

 

دريا اولين عشق مرا بردي

دنيا دم به دم مرا توآزردي

دريا سرنوشتم را به ياد آور

دنيا سرگذشتم را مكن باور

من غريبي قصه پردازم

چون غريقي غرق در رازم

گم شدم در غربت دريا

بي نشان و بي هم آغازم

ميروم شب ها به ساحل ها

تا بيابم خلوت دل را

روي موج خسته ي دريا

مينويسم اوج غم ها را

 

دريا اولين عشق مرا بردي

دنيا دم دم مرا تو آزردي

 

                     Click to view full size image

                                     LOVE

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:27 توسط هستی.رزبان| |

          

                                     شهادت مولای عاشقان و مقتدای عارفان

                                 امام علی .ع. رو به همه دوستان تسلیت میگم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط هستی.رزبان|

                         تا وقتی بودی تمام حرفهایم را در نگاهت خلاصه می کردم .

                      Click to view full size image

اما حالا بعد از رفتنت حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی نمیدانم چه بگویم ,

 از دل بلوریم که خبر هجرت تو آن را شکست یا چشمانم که مدتهاست در حسرت دیدارت شیشه ای شده ,

                     Click to view full size image

 از پاهایم که نا راه رفتن ندارد و از دستهایم که بعد از رفتنت آن ها را به سوی آسمان گرفتم

                  

و از خدایم تو را طلب کردم.از زبانم که مدام تو را می خواند کجایی که صدای مرا بشنوی ؟

 چه بگویم؟ از وجود خسته ام که  در کوچ غریبانه تو به سوگ نشسته پا از جانم که داغ پروازت آن را به آتش کشید.

و یا از اشک هایم که مدام گونه هایم را تر می کنند. ولی چیزی نمی گویم و نمی خواهم .

                      

                  فقط در جواب این همه بی قراری ,برگرد و مرا از این زنجیر انتظار رها کن          

                                                              برگرد.

 

                             Click to view full size image

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:24 توسط هستی.رزبان| |

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:30 توسط هستی.رزبان| |

   

     بازم سلام

     ببخشید یکی دو ماهی به خاطر مشکلات فنی نتونستم پست جدید بذارم و به وب لاگ ها

      سر بزنم ....اما بازم اومدم

          كوچولو، بزرگترين مركز مطالب و اشعار  و عكسهاي عاشقانه

 

   می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:26 توسط هستی.رزبان| |

  

 

ساختمونا عمودی و خیابونا شلوغند

مردم این شهر سیاه تو حیله و دروغند

دود و غبار اومده و از آسمون نرفته

انگار خدا قهره با این مردم دلگرفته

هر جا میری دود و غبار تو چهره ها نشسته

آسمون هم گرفته و پنجره هاشو بسته

 انگار که این شهر سیاه با عاشقی غریبه

از اون همه لطف خدا همیشه بی نصیبه

همیشه هر جا که بری اینجا مثه غروبه

 یه حس غم اومده و وجودتو میکوبه

هیچکی یه قطره بارونم از آسمون ندیده

به آسمون بی گناه  ابر سیاه رسیده...

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:32 توسط هستی.رزبان| |

           

درین دنیای درد و بی کسی ها

من از نامردمی ها می گریزم

گذشتم از کنار خلق دنیا

ولی در دام غمها می ستیزم

درختی بودم و در باد طوفان

میان شهر بی نامی شکستم

کنار سایه های سرد و ویران

اسیر نا امیدی ها نشستم

مگو دیگر تو از فردای روشن

وجودم خانه ای تاریک گشته

همینک در دل آینده ام من

زمان آرزوهایم گذشته

....

                

هجوم صخره ی تاریک و تیره

درخت سایه ها در کوه ، ویران

دو چشم زندگی بر مرگ خیره

کویر ِ غصه ها اندوده باران

به دشت سایه ها رویید ابری

چو دود تیره ای آن سوی خانه

میان آسمان برخاست قبری

کزان نوری زده بر روی خانه

به دشت غمزده رودی نروید

جز این دریای خون آلود، بی جان

وجود بی نشان حرفی نگوید

جز آنکه زندگی نابود ، ویران

زمین با بودنش پیمانه گشته

مذابی در دلش می جوشد انگار

ز خشمش خانه ها ویرانه گشته

به فریادی بگوید رنج ؛ آوار

....

 

به تیغ ناامیدی بر رگ ننگ

همان بهتر دلی مایوس باشم

گر از کفرم نگردم گرد آن سنگ

به از آنم که چون سالوس باشم...

جهانی را به تاریکی کشیدی

ز فانوسی که دارد نور تیره

به حکم حیله هر جایی خزیدی

که باشی بر جهان نور، چیره

چو خفاشی گرفتی پرچم عشق

نشستی بر رخ نور سپیدش

زدی خنجر به دین و عالم عشق

تو بستی آخرین راه امیدش

تو ای روباه منفور ریاکار

هزاران ننگ بر راه سیاهت

بسوزی در دل فواره ی نار

تو با این حیله ی رذل و تباهت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:35 توسط هستی.رزبان| |

 

 

صدای بارش بارون غصه، سکوت باغچه ی دلگیر پاییز

صدای شیشه های دلشکسته، صدایی با غم فرسوده لبریز

سکوت و انتظاری بی بهونه، کنار پیچک دلسرد آهن

میون پله های خواب و خسته، به یاد خاطرات روز ِ بودن

فرار نور خورشید درخشان، از آوار درخت ِ ظهر روشن

سکوت ابر آروم بهاری، از آواز نسیم شهر گلشن

طلوع نور محو پنجره ها، به روی فرش پر نقش خیالم

نگاهی به غروب بی صدای، شبای رفته ی رو به زوالم

درخت برفی شبهای سرد و چراغ خسته و بی خواب جاده

هجوم نور مهتاب سپید و نگاه آسمون صاف و ساده

به ژرفای تموم خاطراتی، که رفته قعر دریای زمونه

به رویای حضور روزگاری، که تابیده به رویای شبونه

من و این خاطرات ناشناخته، من و این نور کم سوی اتاقم

من و این لحظه های سرد و تاریک، میون کوچه های بی چراغم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:34 توسط هستی.رزبان| |

 

 

سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

ببار ای ابر باران زا میان شعر های من

که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:22 توسط هستی.رزبان| |

 

 

            من کیم عاشق سرگشته ی لحظه های تو
             تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو
             آره امشب شب میلاد قشنگ یار من
             شب میلاد ولی تو نیستی در کنار من
             کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من
             جونم و هدیه کنم فقط باشی تو یار من
             تولدت مبارک ای تو به دل نشسته
             با رفتنت عزیزم قامت من شکسته
             وای چی می شد که امشب بشینی در کنار من
             به جای گریه کردن واست هدیه بیارم
             تولدت مبارک ای تو عزیز رفته
             کاشکی می شد که امشب باشي تو كنارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:21 توسط هستی.رزبان| |

 

              

   تو که دیدی نابود شدنم را, پس چرا رفتی؟

   تو که دیدی جز تو یاری نداشتم , پس چرا رفتی؟

  تو که دیدی غرق در دریای عشقم , پس چرا رفتی؟

   تو که دیدی زجر کشیدنم را , پس چرا رفتی؟

   تو که بودی ,پس چرا ندیدی؟

   تو که هستی , پس چرا نمی بینی؟

   تو که دیدی ناله هایم را پس چرا کمکم نکردی؟

   تو که دیدی تنهایم , پس چرا تنها ترم کردی؟

   تو که دیدی بیمارم , پس چرا مداوایم نکردی؟

   تو که دیدی شانه ای می خواهم برای گریه , پس چرا از من دریغ کردی شانه هایت را؟

    تو که دیدی گوشی می خواهم برای درد دلهایم , پس چرا نشنیدی؟

   تو که دیدی التماسم را , پس  چرا یاریم نکردی؟

   تو که دیدی لیلیم , چرا مجنونم  نشدی؟

   تو که دیدی مجنون صدایت کردم , چرا لیلی خطابم نکردی؟

   تو که دیدی صدایت کردم , پس چرا نگاهم نکردی؟

   تو که دیدی محتاج چشم هایت هستم , چرا آنها را بستی؟

   تو که دیدی من مشتری برای قلب تو بودم , چرا ارزان فروختیش؟

   تو که دیدی بی تو نمی توانم , پس چرا رفتی؟

   تو که دیدی بی تو کم می شم , پس چرا راضی به کاستنم بودی؟

   تو که دیدی بی تو خشک می شود اشک در دیدگانم , پس چرا.....؟

   تو که دیدی بی تو می میرم , پس چرا رفتی؟

   تو که دیدی....پس  چرا تنهاترم کردی؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:10 توسط هستی.رزبان| |

 

گل عشق را در دست ميگيرم و هي زير لب زمزمه ميکنم دوسم داره دوسم

نداره... ؟؟؟با ترس تک تک گلبرگهارا يواش يواش ميکنم و همچنان زمزمه ميکنم...

 براي ادامه دادن مردد هستم ولي نه!!!! ميترسم!!!!!!!!!

 

چشمهايم را بسته نيت ميکنم"دوسم داره" و همه ي گلبرگ ها رو يهو ميکنم

 

 

 

مي آيي با خواهش اين و ان

در پوشش آرزوهاي ديگران

 

ميروي

با هزاران آرزوهاي گران

براي خود

نه براي ديگران

 

 

امروز تولدم بود

(از تبريك دوستان ممنونم)

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:59 توسط هستی.رزبان| |


Design By : Night Skin