تبليغاتX
آوای دل

آوای دل

هستی

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

                                                                    فاضل نظری

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:45 توسط هستی رزبان| |

سونامی اخیر ژاپن رو که یادتون هست؟

وقتی گروه نجات زن جوانی را زیر آوار پیدا کرد،او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن با حالت عجیب به زمین افتاده بود،زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا"تغییر یافته بود. ناجیان تلاش میکردن جنازه را بیرون بیاورند که گرمایی موجودی ظریف را احساس کردند.چند ثانیه بعد،سرپرست گروه،دیوانه وار فریاد زد:بیاید...!یک بچه اینجاست.بچه زنده است...

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه-چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا" سالم و در خواب عمیق فرو رفته بود.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده میشد:

عزیزم،اگه زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن مادر با تمامی وجودش دوستت داشت ..!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 20:12 توسط هستی رزبان| |


فریاد بزن که کربلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست

جان مایه نهضت حسینی این است:
هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست

 

 

شاید جمله جدیدی نباشه اما بنظرم اونقدر ارزش داره که بارها تکرار شه:

 

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:36 توسط هستی رزبان| |

در روزهایی که دلم شکسته بود یاد حرفهای پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت:

پینوکیو! چوبی بمان.آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست...

اما این روزها آرامم...آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی گم نمیشوم.

این روزها آسان تر از یاد می روم.آسان تر فراموشم میکنند...میدانم! اما شکایتی ندارم... آرامم!گله ای نیست...انتظاری نیست.اشکی نیست....بهانه ای نیست این روزها تنها آرامم....یک وحشی آرام!

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام! می ترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم....؟

می نویم:((دوستت دارم)) و قایمش میکنم... تو به درد نمی خوری...

تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آنجا آمده ای...

دلم یک غریبه میخواهد که بیاید بنشیند فقظ سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم....

تا کمی کم شود این همه بار! بعد بلند شود و برود...انگار نه انگار!

نبود.پیدا نشد....آشنا شد.دوست شد ....مهر شدوگرم شد....عشق شد. یار شد ....تار شد....بد شد...ردشد....سرد شد.....غم شد.بغض شد...اشک شد.....آه شد.دور شد...گم شد!

قرارمان یک مانور کوچک بود!

قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد.اما ببین یک جای سالم بر قلبم نمانده است.

حرفهایم پر از حرفهای سکوت و سکوتم.پر از حرف هایی است که بدنبال هم درون حنجرهام اعدام شده اند.

ته خیال هایم پر از ترس است و ترسم پر از تو!!

تو که در انتهای دوخط موازی خیال هایم به دنبال بی نهایت می گردی

ته خیال هایم همیشه تو هستی و من میترسم...

نمی خواهم برگردی.این را به همه گفته ام حتی به تو!...به خودم!

اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم؟

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روزها را می شمارم....!

تو پیدا نمی شوی یا من بازی را بلد نیستم؟یا تو جر زدی؟

با گفتن یک ((جایت خالی ست)).نه جای من پر میشود و نه از عمق شادی هایت کمتر.

فقط دل خوش می شوم بود و نبودم برایت مهم است.

مرا به ذهنت بسپار نه به دلت.

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 14:36 توسط هستی رزبان| |

 خدايا...

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهايم کنی

 ميان اين دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار ميدهم

هرچه تلاش کردم، نتوانستم آنی شوم که تو ميخواهی

و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهايم کنی

آنقدر تنها هستم که بی تو يعنی هيچ... يعنی پوچ

 

                                     

                  

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 13:1 توسط هستی رزبان| |

 

زيبا ترين دريا...

درياي است كه هنوز در آن نرانده ايم

زيباترين كودك....

هنوز شيرخواره است

زيباترين روز ...

هنوز فرا نرسيده است

و زيباترين سخني كه ميخواهم

با تو گفته باشم...

هنوز بر زبانم نيامده است.....

                                                                                     ناظم حكمت

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:2 توسط هستی رزبان| |

                                       

 

روزگار غریبی است. در چاله ای از اتفاقات خودساخته افتادیم. زیر بمباران جمله ها ،پیامک ها،

آرم ها ،اظهار نظر ها و... هیچکس نمیداند کدام درست است و کدام غلط و دنیای ما شده ملغمه ای

از چیز های متناقض که در حفره مغزمانه فرو میروند بی آنکه بدانیم و بتوانیم تمیزشان دهیم

و همین ها در وجودمان بمبی را میسازند ، شاید به همین خاطر است که ناگهان انفجار رخ میدهد

کسی دستش به خون عزیزش آغشته میشود، تنها به خاطر «نه » ،چه ساده!

کوشا پارسا دانشجوی سال چهارم دانشگاه علامه، بخاطر شنیدن «نه» ،معشوقه اش[ به گفته خودش]

را مهمان ۳۷ ضربه چاقو میکند...

در ۵ دقیقه مهسا را میکشد و خود در ۸ دقیقه بالای دار جان میدهد...

به همین سادگی...

                      

 

 به قول فروغ : و این تکرار تکرار است...( متاسفانه...)

  و به قول احسان علیخانی : یکیش هم واسه کشورمون زیاده

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:3 توسط هستی رزبان| |

 

بر سنگ قبر کشیشی در سن پترزبورگ چنین نوشته شده است:

"آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیّلم مرز و محدوده ای نمی شناخت، در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم. بزرگتر و خردمندتر که شدم دریافتم جهان تغییرناپذیر است، پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم. اما این هم عملی نبود.

پس از سال ها زندگی و تجربه، آخرین تلاش ناامیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم. اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر نکردند.

اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام، به ناگاه حقیقتی را یافته ام. تنها اگر خودم را تغییر داده بودم، آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر دهند. با انگیزه و تشویق آنها چه بسا کشورم نیز اندکی اصلاح می شد، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر بدهم!"

 

 

 

 

نظر شما چیه؟ فکر تغییر و اصلاح دنیا ، کشور ، خانواده یا خودتی؟

...

بجاست که یادی از قیصر امین پور کنیم : همیشه زود دیر میشود

  

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:41 توسط هستی رزبان| |

 
 از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش 
 
   را زنده نگه می دارد

سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 21:28 توسط هستی رزبان| |

                             
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:21 توسط هستی رزبان|

                                                   

 

 شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو...در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

وه... مگر به خواب ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

 

شعله کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند... بلکه ره برم به شوق

در سراچه غم نهان تو

 

 

     

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 21:25 توسط هستی رزبان| |

از وقتی یادمه همینجا بودم. وسط خوشه های طلایی رنگ گندم

منظره زیباییه مخصوصا غروب خوشید از این زاویه واقعا دیدنیه

اما تنها تو بهشت هم باشی عذاب آوره

هر چند وقت که بارون می باره و گودال جلو پام ر از آب میشه

و آیینه ای میشه برای دیدنم، چشمام ر اشک میشه

ظاهری شلخته و حتی ترسناک ، با هر چی دم دستشون بوده ساختنم

 پرنده ها حق دارن ازم بترسن

میشد منو یه کم قشنگ بسازن ، شاید اونموقع دیگه انقدر تنها نبودم.شاااید...

 

 

اي مــتــرســـــــــــک
آنقدر دستهايت را باز نــــــــــــکــــــــــن
کسي تو را در آغوش نميگيرد،

ايــســتــادگــي هــمــيــشــه تــنــهــايــي مــيــاورد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 21:42 توسط هستی رزبان| |

                                                           

 

سخن عاشقانه گفتن دليل عشق نيست...عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان... عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران مي كند از جمله عظمت دوست داشتن را...از شباهت به تكرار مي رسيم، از تكرار به عادت، از عادت به بيهودگي از بيهودگي به خستگي و نفرت

                                                                                     نادر ابراهیمی

                                                                       

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 21:14 توسط هستی رزبان| |

 

اگر خدا میخواست که ما افسرده و تیره باشیم

به زمین رنگ دیگری میزد

نه آن رنگ سبز زنده را که جامه شادی و لذت است...

.

 

کاری که انجام میدهیم به اندازه عشقی که در کار میزنیم برای خدا اهمیت ندارد...

 

 

 خداوند انسان را در آب های عمیق فرو مبکند

   اما نه برای غرق کردنش بلکه برای پاک کردنش!

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 12:46 توسط هستی رزبان| |

                       

 

اين داستان به اواخر قرن 1۵بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با۱۸بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي ۱۸ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بچه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك هديه به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، داد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از45سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان نیایشگر" ناميدند.

                                                 

                 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:8 توسط هستی رزبان| |

كاش بودم كودكي در خواب ناز...

غرق  رويا...

از حقيقت بي نياز ...

كاش...

كاش بودم كودكي در خواب ناز...

                                       

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 11:53 توسط هستی رزبان|

 

                     گه دهری و گه ملحد و کافر باشد                گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

                       باید بچشد عذاب تنهایی را                       آنکس که ز عصر خود فراتر باشد

                                                                                                                   شفیعی کدکنی

 

                                             

      بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:49 توسط هستی رزبان| |

 

                         لیلا  دوباره  قسمت  ابن السلام  شد

                                                             عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

                        می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من

                                                              از دفتر  کدام  شب بسته  وام شد

                          اول  دلم فراغ  تو  را سرسری  گرفت

                                                              وان زخم کوچک دلم آخر جزام شد

                         گلچین  رسید و  نوبت با من  وزیدنت

                                                              دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

                        شعر من از قبیله خون است,خون من

                                                              فواره  از  دلم  زد  و  آمد  کلام  شد

                       ما خون تازه دررگ عشقیم و عشق را

                                                              شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد

                        بعد از تو باز  عاشقی  و باز...  آه  نه

                                                              این  داستان  به نام تو اینجا تمام شد

                                                                                                           حسين منزوي

  هنری.خاص .عکس های هنری

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 21:5 توسط هستی رزبان| |

 

سالها پیش در اسکاتلند خانواده "کلارک" آرزویی داشتند.

کلارک و همسرش به سختی کار میکردند و پول آن را در بانک میگذاشتند بااین

نیت که خانوادگی یعنی به اتفاق ۹ فرزندشان به امریکا بروند.

سالها طول کشید اما هر طور بود آنهابه اندازه کافی پول پس انداز کردند گذرنامه

هایشان را گرفتند و در یک کشتی اقیانوس پیما جا ذخیره کردند.

این اقدام جسورانه همه افراد خانواده را غرق در هیجان کرده بود اما چند روز

پیش ازمسافرت کوچکترین پسر خانواده را سگی گاز گرفت.

پزشک معالج پای پسر را بخیه زد ولی پرچم زردی سر در خانه شان نصب شد

به علامت آنکه به احتمال ابتلا به بیماری هاری تمام خانواده به مدت ۱۴ روز

در قرنطینه بسر خواهند برد.

رویای خانواده از هم پاشیده بود.

آنها نمیتوانستند طبق برنامه به امریکا بروند . پدر درحالیکه ناامیدی و خشم

وجودش را پر کرده بود به اسکله رفت تا رفتن کشتی را بدون خانواده کلارک

ببیند. پدر سخت از شدت ناراحتی گریست و آن پسر را سرزنش کرد و ازاینکه

بدشانسی به او رو کرده بود سخنان کفرآمیز بر لب آورد.

۵ روز بعد خبری وحشتناک به اطلاع مردم اسکاتلند رسید:

"کشتی عظیم تایتانیک غرق شد."

کشتیی که گفته میشدهرگز غرق نمیشود به قعر اقیانوس رفت و صدها زندگی را با

خودش برد.قرار بود خانواده کلارک در آن کشتی باشد ولی به این سبب که پسر

کوچک خانواده را سگ گاز گرفته بود آنان جا مانده بودند.

وقتی آقای کلارک خبر را شنید پسرش را در آغوش گرفت وخدا را سپاس گفت که

خانواده ا و را حفظ کردو آنچه میپنداشتند فاجعه ای غم انگیزبرایشان شده تبدیل

به خیر و برکت شد.

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:29 توسط هستی رزبان| |

 

 

چهار دعای برتر لحظه تحویل سال ؛

اول دعا برای ظهور آن بی مثال

 دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال

سوم رسیدن ما به قله های کمال

         چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .

 

 

    عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی      عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی      عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی      عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 20:41 توسط هستی رزبان| |